خط داستانی
خیاط ماری رویای زندگی بهتری فراتر از یک کارگاه خیاطی را در سر دارد. رویاهای او زمانی به حقیقت میپیوندد که توجه بورژوا ویکتور را جلب میکند. او به زودی از او خسته میشود و به لطف او، پولش تقریباً تمام میشود. وقتی او پیشنهاد میدهد که در خارج از شهر بزرگ مستقر شوند، جایی که پولش میتواند برای یک زندگی ساده کافی باشد، او او را ترک کرده و عاشق جدیدی میشود. یک سال بعد، او در یک کلبه سرد و کهنه زندگی میکند و هنوز برای او دلتنگ است.