خط داستانی
کشاورز فقیر یان در حال پیر شدن است که پدر دختری به نام کلارا گولا میشود. در ابتدا، او کودک را به عنوان یک بار میبیند، اما وقتی نوزاد را در آغوش میگیرد، بسیار خوشحال میشود. او تمام تلاش خود را برای او انجام میدهد. اما وقتی او به عنوان یک بزرگسال خانه را ترک میکند، یان نمیتواند بر فقدان او غلبه کند.