خط داستانی
مارتین هینترکیچر، که از موقعیتش ناراضی است، آهنگهایی را که به طور مخفیانه ساخته به یک مدیر ارسال میکند. یکی از آنها برای خواننده معروف، لیندا بورگ، ایدهآل است، اما مدیر او رد میکند. متأسفانه، مارتین اکنون لیندا را سرزنش میکند و چیز خوبی دربارهاش نمیگوید - برعکس پدربزرگش لئوپولد که در یک نمایش سگها با لیندا آشنا شده است. وقتی مارتین به جای دوست بیاستعدادش پیتر در یک مسابقه آهنگخوانی شرکت میکند و به اشتباه فکر میکند شکست خورده، به روستای زادگاهش در هیمملبرگ برمیگردد. از سوی دیگر، پیتر قراردادی را قبول میکند، هرچند نمیتواند دوئت مورد نیاز را با لیندا بورگ بخواند و به دنبال بهانه میگردد. لیندا به تیرو با حال بد سفر میکند زیرا نامههای عاشقانهای از آنجا دریافت کرده است. او هیچ ایدهای ندارد که پدربزرگ مارتین، لئوپولد، فرستنده مخفی است که میخواهد او را به خواندن آهنگهای مارتین ترغیب کند.