سانتیاگو مانند هر صبح دیگری بیدار میشود. او به آشپزخانه میرود و تمام خانوادهاش منتظر او هستند: امروز روز تولد اوست. همه برایش "تولدت مبارک" میخوانند و به او هدیه میدهند. اما وقتی او هدیه کوچکترین پسرش را باز میکند، عصبانی میشود و میگوید که آن را دوست ندارد. پسر شروع به گریه میکند و میگوید که او را دوست دارد، اما سانتیاگو پاسخ میدهد که به او باور ندارد و به پسر میگوید که اخراجش میکند و میخواهد پسر دیگری داشته باشد که لاغرتر باشد، به عینک نیاز نداشته باشد و بیشتر به او شباهت داشته باشد. نوشته پابلو مونتویا
برای دانلود، باید وارد حساب کاربری خود شوید و اشتراک خریداری کنید.