یک قطار به ایستگاه مرکزی کپنهاگ میرسد و دورته ۱۶ ساله پیاده میشود. او باید افرادی را در جادهای نزدیک سوانموله پیدا کند. در اینجا، در یک ویلا زیبا، آسر هنسن، کارگردانی که یک شرکت بزرگ در کپنهاگ را اداره میکند، زندگی میکند. او با دو فرزندش، مارگوت و استین، زندگی میکند. آسر هنسن زندگی سطحی و بسیار پرهزینهای دارد و از جمله یک دوست دختر گرانقیمت دارد. در عصر، زنگ در خانه کارگردان به صدا درمیآید. دورته با نامهای که باید شخصاً به او تحویل دهد، در بیرون ایستاده است. این نامه فاش میکند که دورته نتیجه یک اشتباه جوانی کارگردان است. بنابراین دورته در خانه میماند. دورته چندان به خانه مجلل نمیخورد، اما او سرزنده است و زندگی را به خانه میآورد!