در سال هزار و نهصد چهل، اندکی پیش از آغاز جنگ، پسری جوان به نام مارجان در عشق و مشکلات دوران نوجوانی به همراه گروهش در لوبلیا زندگی میکند. با لنکا اولین عشق «خالص» را تجربه میکند و در عین حال به کشف سکس میرسد... اشغال ایتالیا تغییرات زیادی به وجود میآورد، گروه تکه تکه میشود، برخی به جنبش آزادیخواه میپیوندند و برخی نیروهای همکاری را میپذیرند. مارجان همچنان «در فهرست نیست». ایتالیاییها تسلیم میشوند و شهر را به آلمانیها میسپرند. میلینا بیپروا که با آنها ارتباط خوبی دارد، مارجان را اغوا میکند و بیگناختیاش را از دست میدهد. جنگ پایان مییابد و شاخههای مبارزان پیروز میشود. مقامات جدید به اشتباه مارجان را زندانی میکنند.