نان و گلها
Brot und Rosen
در کنگره هفتم حزب SED، یک نماینده داستان زندگیاش را برای یک خبرنگار تعریف میکند: جورج لنداو، سرباز 18 ساله، در سال 1945 به یک روستای کوچک میرسد. او گرسنه و بیمار است. شهردار کلاام به او کمک میکند. بعداً، آنها دوباره همدیگر را ملاقات میکنند؛ کلاام اکنون مدیر یک شرکت مهندسی سنگین است. او به جورج، که یک کارگر تراشکار است، کار میدهد. اما کلاام برنامههای بیشتری برای او دارد و میخواهد او را به دانشگاه بفرستد. جورج رد میکند. یک شیفت اضافی، که او فقط برای خرید کفش عروسی آیندهاش انجام میدهد، او را با همکاران عقبمانده درگیر میکند - و به این درک میرسد که ابتدا باید بهتر کار کند اگر میخواهد بهتر زندگی کند. او با عمل به این بینش، به یک استاد کار، رفیق و دانشجو تبدیل میشود.