خط داستانی
شوبها ماثور با پدر استادش که در حال انجام آزمایشات مختلف است، زندگی ثروتمندانهای دارد. یک روز در حین آزمایش، او کارمندی به نام مانوهر را وادار به نوشیدن معجونی میکند که منجر به مرگ او میشود. راجان به کمک آنها میآید، جسد را از بین میبرد و شروع به باجگیری از ماثور میکند که تنها با ازدواج شوبها با راجان پایان مییابد. سپس یک روز شوبها با شاعری به نام سدارشان ملاقات میکند و هر دو عاشق یکدیگر میشوند. وقتی او از شوبها خواستگاری میکند، شوبها رد میکند. روز بعد شوبها یادداشتی از سدارشان پیدا میکند که در آن نوشته است قصد خودکشی دارد. از آن پس، هر شب صدای سدارشان را میشنود که او را به خاطر مرگش سرزنش میکند، زیرا روحش نمیتواند آرامش پیدا کند. با حذف سدارشان، راجان خود را برای ازدواج با شوبها آماده میکند و به نظر میرسد که او بالاخره بدون مواجهه با موانع بیشتر به خواستهاش خواهد رسید.