وقتی یک پزشک به ریکهِ ۴۷ ساله خبر میدهد که وارد یائسگی شده، او نتوانسته با این موضوع کنار بیاید — او احساس جوانی و جذابیت میکند. شوهر سابقش، ریچارد، هم این را میبیند و به او توصیه میکند بالاخره شریک زندگی جدیدی پیدا کند. در یک گالری، او با پسری ژاپنی جوان و خوشقیافه به نام ژن آشنا میشود و عاشق او میشود. ژن نیز به رابطهای علاقهمند است، به نظر نمیرسد با آن مشکلی داشته باشد. چیزی که ریکه نمیداند این است که قلب ژن به دوستش تاماس تعلق دارد. در ریکه، این رفتار جوان همجنسگرا به دنبال همسر مناسب برای بقای خود در آلمان است. وقتی ریچارد خبر از جشن ازدواج با دوستدختر جدیدش میدهد، ریکه نمیخواهد عقب بماند. با این حال، تاماس ازدواج خیالی را که خودش ساخته است با حسادت فزایندهای میبیند: یک نزاع خشمگین بر سر محبت ژن آغاز میشود که از هر دو سو و بدون توجه به تلفات ادامه مییابد.