خط داستانی
شاکتی سینگ بیکار با مادری بیوه و بیمار و خواهری فقیر زندگی می کند. مادرش مریض می شود و به بیمارستان می رود. در حالی که در مسیر مصاحبه با اچ اس بی سی است، شاکتی دختری زیبا را می بیند، حواسش پرت می شود و اتوبوسش — شماره دوازده بی — را از دست می دهد. در نتیجه مصاحبه را از دست می دهد و به عنوان مکانیک کارگاهی با مادن، دوستش استخدام می شود. او همان دختری را ملاقات می کند که نامش جیوْتیکا است و زندگی اش با مادرش سولا ثروتمند است؛ در حالی که پدرش برای کار مسافرت است. هر دو به دیدار هم می روند بدون اینکه بدانند ازدواج شان با پراتاپ تنظیم شده است. این داستان احتمال دستیابی شاکتی به دوازده بی در زمان را برای رسیدن به مصاحبه و استخدام شدن نشان می دهد، تعقیب جیوْتیکا را بیهوده فرض می کند و در نهایت در آغوش همکارش پریا می افتد. هر دو احتمال با تصادف وسیله نقلیه ای برای شاکتی همراه می شوند و هیچ تضمینی وجود ندارد که او زنده بماند یا با جیوْتیکا ازدواج کند.