سپیده دم آغاز می شود و روز عادل فرا می رسد در این سال سوگواری. وردی می گوید به خواهرش که «مطمئن نیست به نظر خوب می آید» و مادرشوهرش به یاد پسر مرده نگاه می کند. یادآوری سکوتی میان آن دو است. صدای کودکان از بیرون می آید. لوسییا می خواهد با عمو و پسرعمو به جشن برود و قولی که داده شده بود را تکرار می کند. ورا موافقت می کند تا به او اجازه دهد. لوسییا دست خود را تکان می دهد در حالی که تراکتور راه می رود. شانس باز هم رخ می دهد. سانحه ای. مرگ، همیشه نزدیک، کاملاً زنده.