آرول، که در یک آسیاب کار میکند، جوانترین برادر از چهار برادر در یک خانواده طلاکار است. یک بار، برادر آرول به دلیل شرایط مالی زنجیری را دزدید. از آنجا که آرول تقصیر را به گردن گرفت، او به عنوان "دزد" شناخته شد و توسط پدرش به عنوان سیاهچاله دیده شد. بنابراین، او قسم میخورد که هرگز دیگر زیورآلات طلا نسازد. کنمانی، که به خانه مقابل نقل مکان کرده، ابتدا با او شوخی میکند، اما در نهایت به شخصیت او علاقهمند میشود. آرول به عشق اعتقادی ندارد و از او فاصله میگیرد. یک روز، وقتی پدر آرول در معبد او را سرزنش میکند,