دیانا دختر جوانی است که در آستانه ورود به بزرگسالی است. او با پدرش گابریل که بازاریاب دستگاههای بازی است و مربی در مرکز ایمنی، و مگدالین، مادرد نامشروع، در یک مرکز خرید کار میکند. روزی دیانا متوجه میشود مگدالین نه تنها رابطهای پنهانی با مایکل دارد، بلکه به عادت قدیمیاش به بازی ادامه میدهد. برای جلوگیری از تکرار رفتار مادرش، دیانا تصمیم میگیرد به مگدالین عاشق نزدیک شود تا پدرش را از این رابطه آگاه سازد