خط داستانی
آوازِزولِ جوانِ سی ساله، در اثر حادثهای خشونتآمیز برای همسر و فرزندش، تنها بازماندهٔ این فاجعه است. زخمی و شکسته، از شهر فرار میکند و در کلبهای کوچک در ساحلی خالی پناه میگزیند تا خودش را دوباره بسازد و فراموش کند. اما این غیرممکن است. او چیزی نمیتواند بخورد. در ضعفیاش آغاز به دیدن هالهها میکند و به تدریج به زوال عقل میافتد. خواهرش سعی در نجات او دارد، اما بیثمر است. سگی ولگرد همراهاو است و سفر آخرش همدمش میشود... دیدار با یک صیاد ناگهان جرقهای از امید در او روشن میکند. آذول میخواهد به معجزهای باور کند: به جابهجایی یک کودک با کودک دیگر، یک زندگی با زندگی دیگر...