خط داستانی
در خانه ای روستایی در کوه های آندز اکوادور، کریستین پیرزنی فلج است که تصمیم گرفته از جهان جدا شود. در آن مکان، به یادگاری از اولین عشقش منوئل پناه می برد. سال ها پس از ازدواج و بیوه شدن از مردی دیگر، کریستین و دخترش جولیا تصمیم می گیرند نقشه ای بچینند تا دو جوان را دوباره در خانه روستایی شان با هم دیدار دهند. انگیزه کریستین این است که آنها عاشق هم شوند تا او از دید نگاه آنان به عشق دوباره تجربه کند.