خط داستانی
ایندارنسیه از دخترش، ویولت، به قدری با محدودیت مراقبت میکند که او احساس زندانی بودن میکند. در یک مکان دورافتاده، یک روز، گروهبان هرمان برای دیدار میآید. نینگسیه متوجه میشود که نمیتواند از اشتیاق بین آنها جلوگیری کند. در حقیقت، نینگسیه نگران است که ویولت مانند او شود و بدون شوهر، یک کودک را بزرگ کند.