خط داستانی
او روزگاری همسر مردی مهم بود، در خانهای زیبا در میدان هراتچانی زندگی میکرد و با رانندهٔ اتومبیلرانی مشهور الیشکا جونهوا دوست بود. امروز اما او در حاشیهٔ پراگ زندگی میکند، در آپارتمانی یکطبقه که حیاط و خیابان را کنار میبیند، تنها و بهطور عملی از همهجا رها شده است. شوهرش مدتهاست که درگذشته و زندگیاش اکنون تنها شامل ملاقاتهای منظم با پستچی است که حقوق بازنشستگی و مجلات خودرویی محبوبش را میآورد و کمکهای منظم به دفتر کشیش و کلیسای محله. او گهگاه پختوپز میکند و برای پدر جان آشپزی و اتو میکند. اما یکی از آخرین یقینهای زندگیاش بهطور غیرمنتظرهای فرو میریزد — پدر جان به جای شهر دیگری میرود و جوانی به زندگی او عادت دارد که همه کارها را خودش انجام میدهد. در آن لحظه، مردی جوان با عینکهای تیره و گُل درآمده وارد زندگی کیوتا گالوا میشود.