خط داستانی
افسانهای درباره عشق لورو جونگراهگ با بندونگاسو. هنگامی که او به تازگی به عنوان سِنوپاتی باکا منصوب شد، مأمور شد تا پادشاهی پِنگینگ را حمله کند. در حالی که آنجا بود، به عنوان ولیعهد پادشاه پِنگینگ شناسایی شد که به نظر میرسید کودکی توسط مردم باکا ربوده شده بوده است. پادشاه خشمگین باکا شخصاً حمله به پِنگینگ را رهبری کرد و باگانگبورسو را کشت. پسر پادشاه باکا، لورو جونگراهگ، از مرگ پدرش آزار میدید و نسبت به Bandung Bondowoso کینه داشت. وقتی Bandung قصد پیشنهاد ازدواج داشت، Loro Jonggrang شرط ساخت هزار معبد را مطرح کرد. وقتی فقط یکی از معابد باقی ماند، Loro Jonggrang به طعنه صدا دادن کبوتر را به صبح تبدیل کرد. Bandung، به خاطر دانستن از تقلب او، نفرینش کرد و آن را به هزارمین و بزرگترین معبد تبدیل کرد.