خط داستانی
ولینیا، 1905. یان برزا به سیبری تبعید میشود، در حالی که همسرش در درگیری با پلیس نظامی میمیرد. دختر برزا، هانکای پنج ساله، از آنچه اتفاق افتاده بیخبر میماند. سالها میگذرد. یتیم هانکا بدون مراقبت بزرگ میشود. او عاشق یک شکارچی سرگردان میشود که به روستای خرافاتی میخندد. سوءتفاهمها در این زمینه منجر به عدالت خودسرانه میشود... پس از فرار از مرگ، هانکا خود را در یک اردوگاه کولی مییابد. پادشاه کولیها به او عشق میورزد، اما شکارچی بیوقفه زبیش هانکا را پیدا کرده و باعث میشود که او با پادشاه قطع رابطه کند. تهدید شده، آنها فرار کرده و با هم به خانه برمیگردند، جایی که پدر هانکا، برزا، را پیدا میکنند. سال 1920 فرا میرسد. جنگ آغاز میشود و زبیش با پیروزی به سوی هانکای خود بازمیگردد. آنها با هم کار میکنند و خانهای جدید و شاد ایجاد میکنند.