خط داستانی
میناکشی یک دختر سیزدهساله، پدرش محمد جهان و مادرش ایندوخا که هر یک در جهان منزوی خودشان زندگی میکنند. جهان یک تاکسیدرمیست است. او میکوشد پرواز پرندگان را متوقف کند، که بازتاب دیدگاه او به زندگی و تأثیرش بر روابط است. جهان او مانند جعبهای از خاطرات وهمآلود است که در تاکسیدرمیهای ثابت، شیشههای محفوظ و چشمهای مهرهای منجمد شده است. ایندوخا، که سکتهی عاطفی کرده، بستری است. زندگی در خانهی بزرگ و تاریک اجدادی بهصورتی گسسته ادامه مییابد. این نوجوان، برای مبارزه با انزوای تحمیلی، جهان جادویی از شادی را در اطراف خود آفریده است. در یک روز سرنوشتساز، جهانِ سردرگم و مست، در خلال نمایش همیشگی ابراز عشق بیپاسخش به ایندوخا، به اشتباه به سمت میناکشی میرود. این عمل شوم، زندگیهای ازهمگسیخته را در گردابی اخلاقی میاندازد و میناکشی را به ورطهی سقوطی هولناک و از دست دادن شور تصویری زندگیاش میکشاند.