خط داستانی
از یک بیمارستان روانی ترخیص شده، جیکوب تلاش می کند زندگی را از سر بگیرد، اسکیزوفرنی را کنترل کند و عضوی مفید از جامعه باشد. او زباله ها را از خیابان ها و پارک ها جمع می کند، بوک می زند، دارو می خورد، هر چیزی را می نویسد. پدرش شاید هیچ گاه او را نشناسد. ناامید از این زندگی سطحی و با تشویق روانپزشکش، جیکوب به هایلاندا می رود تا رضایتی بیابد. در کنار دریا با کاراکتر کارزماتیک ایوا روبه رو می شود که ادعای دختری مخفی از اینگمار برگمان دارد و او مأموریتی دارد. جیکوب و ایوا ماجراجویی را آغاز می کنند