خط داستانی
رنِه حسابدارِ کارگاهِ محله است و در سوپرمارکتی محلی کار میکند. آقای موریس، رئیسِ کارگاه، او را از یک یتیمخانه بیرون آورد و تبدیل به پدری شد که رنِه هرگز نداشت. رنِه رویا دارد. میخواهد گیتاریستِ بزرگی در سبک بلوز شود، مانند الگویی که عاشق آن است: گیتاریستِ بریتانیاییِ دههٔ هفتاد. به نظر میرسد بلوز تنها چیزی باشد که او را خوشحال میکند، شاید به جز لبخندِ ناتالی. او حسابدار است و رنِه عاشق اوست. او نمیتواند کلمات را برای بیان احساساتش بیابد، اما مصمم است با موسیقیِ خود او را به دست آورد، وقتی آماده باشد. وقتی آقای موریس بازنشسته میشود، جهانِ رنِه وارونه میشود. رئیسِ جدیدِ او با او چشم در چشم شده و گیتاریستِ محبوبِ او در میمیرد، او نتواند دلِ ناتالی را بدست آورد. تنها بلوز میتواند او را از این بحران عبور دهد. رنِه به شکلِ الگایش در میآید: صدایش، سبکِش و مأموریتِش. صدایِ گیتارش، صدایِ پرتوانِ ناواضعِ او، موهایِ صدِبارهٔ نقرهایِ بلندش و چهرهای مثلِ فرشته، او را به ستارهای برایِ مخاطبانِ خیالی تبدیل میکند. او شده است «سرِ نقرهای» گیتاریستِ بزرگ.