رنه صبح روزی در بیابان با دستان خود خون می بارد از یاد می برد که چرا جایش است چگونه رسید و با چه کسی آمده است جستجوی او برای یافتن رویدادهای فراموش شده را به سفری می برد که در آن واقعیت و حافظه با هم تقابل میکنند و مردم آن طور که به نظر می رسند نیستند