خط داستانی
جِسی ۱۳ ساله به سختی به یاد میآورد که پدرش میرو روزی بخش مهمی از زندگی اش بوده است. بازگشت غیرمنتظره اش پس از هفت سال زندان و ورودش به فضای امنی که او و مادرش ساختهاند، رابطهی همزیستی آنها را شدتاً مختل میکند. ناچار برای کنار آمدن با این غریبه برای او، جِسی اعتماد بیشتری به میرو پیدا میکند. او یاد میگیرد که باز شدن و تعیین مرزهای تازه را بیاموزد. سپس ماکس را میبیند که اشتیاق او برای آزادی را تقویت میکند. با روابط و احساسات تازه، او به صدای درونی خود گوش میدهد و به حس استقلال دست مییابد.