خط داستانی
سام بیدار میشود، آماده میشود و به سر کار روزانهاش میرود. و سپس غیرمنتظرهای رخ میدهد. یک بمب در مرکز مرکز خریدی که در آن کار میکند منفجر میشود. او خود را به سمت ورودی میکشد تا قربانیان را نجات دهد. یکی یکی آنها را بیرون میکشد، تا اینکه چیزی وحشتناک اتفاق میافتد. در هیستری کامل فرار میکند تا اینکه از خستگی به زمین میافتد. صدای یک زن باعث میشود سرش را بالا بیاورد. او یکی از قربانیانی است که نجات داده است. او میخواهد بداند چرا بمبگذار انتحاری این کار را کرده است. این ملاقات او را به گذشته و حتی به دنیای سوررئالیستی میبرد. سپس او با همه کسانی که نجات داده است روبرو میشود و احساس میکند که شکست آنها شباهتهای زیادی با شکست خودش دارد. حتی مواجههاش با مجرم آنطور که فکر میکرد ساده نیست و او را با این واقعیت مواجه میکند که گناه و بیگناهی میتوانند بسیار شبیه باشند.