خط داستانی
نادیا با اوراقی که در آن بازیکن پرنده است، با دوست پسرش واندا درگیر میشود و به دلیل دعوا به حالت بیهوشی میافتد و از ساختمانی به ارتفاع پرتاب میشود. خدا به او شانس دوباره میدهد تا از بیهوشی برخیزد، سعی میکند فراموش کند و از عقاب و واندا دور بماند و خانهای قدیمی را اجاره میکند. او نمیخواهد کسی بداند خانه جدید کجاست. لوسی (مدیر کل کافهای که نادیا در آن کار میکند) هم نمیداند کجا باید بماند. از زندگی در خانه، نادیا با پدیدههای ترسناک و وحشتناک روبهرو میشود. مردم به آن شبح لیموی مقدس میگویند. با این وجود، نادیا نمیخواهد از خانه برود تا اینکه در پی به قدرتهای فراطبیعی راهنمایی میشود تا شبح واقعی زنِش را بیابد.