دو دوست در دو نگاه با روزهای کمتنش گذشتهاند. هرچند نامشان را نمیشنویم و با جهان بیرون از خانهٔ صحراییشان ارتباطی ندارند، گفتوگوهایشان با نفس به خوبی بیانگر چیزی است که با برخاستن از رختخواب و دیدن یکدیگر در جهانشان میگذرد. با بیدار شدن میبینند که برهنهاند و در هم تنیدهاند و اولین نفر از تخت جدا میشود و آنها در حال کنار هم گذاشتن پازل شبشان هستند در حالی که او با بطریهای خالی شراب دست و پای میزند و در دوش با مبارزهای عمیق برای از بین بردن اثر شب تلاش میکند. به وضوح دوستیشان هرگز نمیتواند همانطور سابق باشد و او پذیرش این تغییر را ندارد.