سال هزار و نود و پنج است تابستانی که عملیات توفان جنگ رخ می دهد بهرو با همسرش jasna و پسرش Luka به روستای خانه اش در درینووچی کرزووینیا می رود تا برادرش را ببیند که با خانواده اش سارایوو را ترک کرده است برادر دردمند ماندن در ویلچر را به چشم می بیند و پدر با پیکو کمتر حرف می زند و مدت ها با پدرش برای مادرش حسادت می کند در عرض دو هفته او با پدر سال ها دعوا را حل می کند و می آموزد همسری بهتر و پدری بهتر بودن را