در زمین هیچ خوشبختی وجود ندارد
There Is No Happiness on Earth
نیکولای پکروافسکی، مقام رسمی، با ورا، همکار جوانش، ازدواج میکند. تازه عروس و داماد چندان خوشحال نیستند. ضرورت باعث میشود ورا کیکهای خانگی بفروشد. اوبولنسکی، دوست قدیمی پکروافسکی که از آمریکا آمده، از روزهای اول آشنایی قلب ورا را تسخیر میکند. او از سفرهای خارج از شهر با او امتناع نمیکند و به زودی رفتار او عمومی میشود. با آگاهی از خیانت همسرش، پکروافسکی در برابر چشمان آنها خودکشی میکند. احساس گناه به شدت بر ورا تأثیر میگذارد و او عقلش را از دست میدهد.