پس از فاصلهگیری از خانواده ترک خود، آیلا جوان به عنوان معلم مهدکودک کار میکند و از آزادیهای مجرد بودن لذت میبرد. وقتی با عکاسی به نام آهان روبهرو میشود، از تمام تردیدها میگذرد و عمیقاً به او ابراز عشق میکند. سپس حاتیشه، مادر یکی از کودکان مهدکودک، به شدت به کمک آیلا نیاز دارد: حاتیشه از زمان تصمیم به طلاق از شوهرش در ترس زندگی میکند و این تصمیم خانوادۀ مسلمان سختگیرش را خشمگین میکند. آیلا او و کودک را پناه میدهد و تنها بعد متوجه میشود که آهان یکی از برادران حاتیشه است.