خط داستانی
داستان ایسکرا، پناهنده کروات که به عنوان رادیولوژیست در یک بخش جراحی درون شهری کار می کند. برای بهبود از گذشته خشونت بار خود، زندگی اش را به آیینی تبدیل کرده است - هر روز همان قطار، همان کار، همان ساختمان؛ اما زندگی تازه اش، تنهاترین است و با وجود سفرهای خیالی گاه به تخیّل، از شادی واقعی بی بهره است تا اینکه با لیو روبه رو می شود... با این حال برای ایسکرا عشق هم برای او آسان نیست.