خط داستانی
این یک داستان عاشقانهٔ تراژیک بین دختر آقا ایپک و خدمتکار فِردی است. دو عاشق که در روستای همانند رشد کردهاند، وقتی ایپک به شهر میرود از هم جدا میشوند اما عشقشان ادامه مییابد. با وجود رودربایستیهای خویشاوندی بین آقا عباس و پدرِ فِردی، تغییر ذهنیت آقا در زمانی که وارث پول میشود رابطه را پایان میدهد. با اینکه پدرش دربارهٔ ایپک هشدار میدهد، فِردی به حرف او گوش نمیدهد و به شهر میرود به این امید که عباس آقا به او کمک کند. آقا باِ وجود تنفر از فِردی، هر فهته و hardship را برای عشقش تحمل میکند. وقتی میفهمد که با فقر نمیتوان با ایپک بود، تنها راه برای رسیدن به رویاهایش باقی میماند: سفر به استانبول.