داستان یک کشور جزیرهای به نام هورای که سرانجام قرار بود تحت یک اداره سیاسی واحد ادغام شود. دومون دیت، مردی بیگناه که در یک جزیره زندان محبوس شده است. پس از 10 سال حبس، او با خیال انتقام از کسانی که او را به ناحق محکوم کرده بودند، عقل خود را حفظ کرده است. او با کمک مردی که در عمیقترین گوشه جزیره زندان زندانی شده بود، از زندان فرار میکند. آن مرد خود را ساجی معرفی میکند. راه ثابت او به سوی انتقام توسط زنی به نام میکوتو، که روزگاری نامزد او بود، مسدود میشود. آیا دومون میتواند انتقام خود را بگیرد؟ آن مرد که خود را ساجی معرفی کرده کیست؟ افکار پنهان میکوتو چیست؟