خط داستانی
داستان پسری به نام جایسوخ که پدرش بدهی زیادی بر او باقی گذاشته است، در حالی که تنها نان آور است و باید بدهی را بپردازد. پس از رفتن به احمدآباد وارد کار میشود و عاشق جینای همکار میشود. رئیسش خواهرش کـیـران را به india برمیگرداند و عاشق جایسوخ میشود. رئیس به جایش قول میدهد تا ازدواج با خواهرش را بگیرد اما جایشوخ مخالفت میکند و دوستانش به او کمک میکنند. در ادامه با دروغ سوشیل به رئیس دربارهٔ رابطهٔ او و جایشوخ مشکلات آغاز میشود.