آنتونیو هجده ساله اهل پرتغال است و به شدت ناشنواست او می خواهد از پرتغال خارج شده و سینما بخواند و کارگردان شود و برای همه بساازد ناشنوا و شنوا این آرزو همراه با هزینه اش است که به خودفکری و تشکلمی انجام بدهد همزمان با این که اولین عشق خود با ایریانا را تجربه می کند زنی جوان ناشنوا که دلیل ترک مدرسه و کشورش را درک نمی کند برای اولین بار در زندگی جهان آنتونیو در هم می ریزد اما ممکن است ارزش از دست دادن جهان برای فتح جهانی که در آن ناشنواها و شنواها با هم در یک ژست یکسان گوش می دهند