خط داستانی
آنا نمیداند چگونه با پسر ششسالهاش، سان، رفتار کند. اخیراً زندگیاش پر از تعارض و کشمکش شده و او بسیار سردرگم است. کمکم آنچه که به عنوان یک پیادهروی دلپذیر در میان باغهایی آرام آغاز میشود، به استعارهای از واقعیت خودش بدل میگردد. آنا و سان در هزارتویی گم میشوند که در آن سردرگمی، ناخودآگاهی و تنش رابطهی خودشان را از نو تجربه خواهند کرد. زمانی که درمییابند گم شدهاند، آنا و سان قادر خواهند بود تا به چشمان یکدیگر نگاه کنند و شروع به یافتن هم بکنند.