ماری، در دهه چهل زندگیاش، در هوت آلبز زندگی میکند و از بستگانش جدا شده است. او تنها عاشقش، الکس، یک پلیس مرزی را دارد. به لطف او، ماری سیگارها را بین ایتالیا و فرانسه قاچاق میکند تا از این وضعیت خارج شود. در راهش به فرانسه، با مونییر، یک مهاجر ۲۰ ساله سودانی که مصمم است به خواهر کوچکش بپیوندد، برخورد میکند. او قاچاق ماری را حدس میزند و او را متقاعد میکند که مهاجران را از مرز عبور دهد.