ایلیاس
Elias
ایلیاس جوانی فرانسوی است که به بارسلونا رفته است. در کشور مبدا، او هیچ کس جز مادربزرگش ندارد که ده سال است او را ندیده. ناخواسته به عنوان فاحشه کار میکند تا از پس انصاف برآید، هرچند از اَیدز میترسد. سایر زنان خیابانی که روزگاری خانوادهٔ تازهٔ او بودند اکنون او را آزارنده و دور میکنند، هرچند یکی از آنها به او عشق میورزد. تنها فردی که دلش برای او میتپد، پسری ترسیده است که اغلب به کلوپ جوانان کلیسا میرود و تحت نظارت کشیشی سخت است. شاید این کودک به یاد او کودکیاش را میآورد و همان ناامنیها را دارد. این همان چیزی است که برای ایلیاس رخ میدهد: او از حال حاضر خود رضایت ندارد، در حالی که گذشتهاش تودهای از مشکلات حلنشده است. آینده برای او چه خواهد داشت؟