از زمانی که کلودیا یکی از نزدیکانش را از دست داد، حس بیحسی را تجربه میکند. کلودیا برای کنار آمدن با زندگی روزمره به کمک دوستان و خانواده تکیه میکند، اما این حضورها در نهایت او را غرق میکنند. کلودیا برای تنها بودن فرار میکند، دچار حواسپرتی میشود و سعی میکند با آرامش خود را جمع و جور کند.