زِکا تنها فرزند پسرش در جنگ کشته میشود. تنها چیزی که از او باقی مانده خانهای پر از زنان است، همسرش، دخترانش و نوهاش، اما پسر جانشین نسل او نیست. در پی درد شدید آن را با فراموشی فرومیبرد و امیدوار است که پسرش زنده باشد و به زودی به خانه بازگردد. روزی مردی غریبه در روستا با تابوتهایی از فراتر از مرز میآید. کنجکاو به درون تابوتها، زِکا از او میخواهد که شب را در خانه بماند. شب با همان شیاطینی که او را به جنون وادار میکند، فرو میریزد و او را به قاتل تبدیل میکند. از جهان جدا شده، او همچنان منتظر پسر مردهاش میماند در حالی که دختر جوانش منتظر است تا دوباره پدرش باشد.