خط داستانی
فلودا و پسرعمویش تاپشه به همراه پدر تاپشه به لوکنو میروند تا تعطیلات پویا را بگذرانند. آنها به خانهی دیرندرا کمار سانیال، دوست پدر تاپشه میرسند. آن شب دکتر شیروستاو نیز به خانه دیرندرا میآید و دربارهی دیشب میگوید که دزدی سعی کرده انگشتری اورنگزeb (انگشتری امپراتور) را که از پیاریلال ست دریافت کرده، بدزدد. پس از این حادثه، دکتر شیروستاو نگران میشود و از دیرندرا میخواهد که انگشتر را در امان نگه دارد. دیرندرا موافقت میکند و انگشتر را در خانهاش نگه میدارد. اما روزی انگشتر از آنجا گم میشود. سپس فلودا و تاپشه شروع به تحقیق دربارهی مجرم میکنند. در این میان، فلودا با شخص جالبی در همسایگی دکتر، آقای بونو بیهاری سکار، آشنا میشود. بانو بیهاری بابو موجودات خطرناک و سمی مانند تمساح، ببر آفریقایی، هاینا، مار زنگی، عقرب و عنکبوت سیاه را در خانهاش نگهداری میکند.