خط داستانی
"همسرم ایمان داشت، من شک داشتم - شما شگفتزده خواهید شد که چگونه این دو با هم کار میکنند!" این دستورالعمل زندگی جو بیگلر بوده است تا زمانی که همسرش در یک حادثه دوچرخهسواری مرموز فوت کرد. حالا بدون ایمان او برای کمک به سوگواری و با شک او که به سمت معمای مرگش میرود، جو با سوالات بیشتری نسبت به آنچه میتواند تحمل کند، مواجه است و به سرعت به یک دره تاریک سقوط میکند - نسبت به همه چیز نامطمئن. نجات او در قالب سگی است که به باغ گل او میآید و نمیخواهد برود. "سگ"، همانطور که جو به او بیمحبت اشاره میکند، هرگز یک پارس نمیکند، اما با جو در یک گفتگوی خاموش درگیر میشود و با هم یک پیوند غیرمنتظره شکل میدهند. و با این پیوند، درک جدیدی از عشق، رحمت و همدلی به همراه آغاز یک ایمان شخصی به جو کمک میکند تا نه تنها شروع به سوگواری و بهبودی کند، بلکه همچنین پاسخهای معماهای حلنشده پیرامون حادثه همسرش را کشف کند... و در نهایت توانایی بخشش در بالاترین سطح.