خط داستانی
جورج "شورش" کِمپتر یک باغبان در یک شهر کوچک باواریایی است که روز به روز در مهدکودکش کار میکند، جایی که در آستانه ورشکستگی قرار دارد. او زیاد صحبت نمیکند و هرگز هم اینطور نبوده است. ازدواجش مدتهاست که تمام جادویش را از دست داده و به علاوه، او در ارتباط با دخترش دچار مشکل است. تنها زمانی که در هواپیمای قدیمی و ناامن خود پرواز میکند، شورش احساس آزادی واقعی میکند. وقتی مالک زمین گلف محلی سعی میکند او را فریب دهد و ادعا میکند که رنگ سبز چمنهایی که شورش در زمین گلف کاشته، درست نیست، ورشکستگی به نظر اجتنابناپذیر میرسد. بنابراین، درست زمانی که هواپیمایش در آستانه مصادره است، شورش دسته کنترل را میگیرد و در تلاشی برای نجات خود و هواپیمایش پرواز میکند. او به سفری به ناشناختهها میرود، به مکانهایی که هرگز ندیده، پر از ملاقاتهای عجیب و خاص - و با هر پرواز و هر فرود، قلب این مرد سختکوش به آرامی به آنچه میتوان آن را ایدهای از خوشبختی نامید، گرم میشود.