جانوکی نوجوان و معشوق لاغر مردش پشت سر مادرش به شهر میروند. او از رئیس خود، مردی عبوس، درخواست ماشین کرده است. آن مرد به جانوکی میگوید که میداند او به مادرش دروغ گفته است. این سهنفر به شهر میروند، جایی که نوجوانان مجذوب چراغها، مراکز خرید و ساحل میشوند. آنها زمان را گم میکنند و مجبور میشوند شب را در یک متل ساده و بیآلایش بمانند، جایی که وحشتها آغاز میشود. این فیلم، تصویری واقعگرایانه و جادویی از دردهای رشد هند است.