در این داستان، عشق به عنوان تجربهای غامض و بیمعنا تصویر میشود که نمیتواند با معیارها یا اشکال معمول پیوند بخورد. راوی با احساس خستگی و سردرگمی نسبت به روابط، به دنبال معنای واقعی عشق میگردد و دریافتهها و لحظههای کوتاه و بیثبات را بازگو میکند. روایت از طریق طنز تلخ و تصاویر روزمره، نشان میدهد چگونه دل به دام رویاهای خام میافتد و سپس از آنها جدا میشود، زیرا عشق در اینجا به هیچ کس تعلق ندارد و هر فردی تنها با وجودی موقّت و بیثبات روبهرو است. در پایان، خاموشی و خلأیی که از نبودِ رسالتِ عشق پدید میآید، تصویر میشود و به ما یادآوری میکند که گاه عشق هیچکس نیست و هر کس تنها با اثرات آن در زندگیِ روزمرهاش مواجه میشود.